دورم این مدت پُر از آدمهای تازهای شده بود که از دور زیبا به نظر میرسیدند. خیره مانده بودم که شاید از هرکدام رفیقی برای روزهای تازهام در بیاید، در دوری از همصحبتان قدیم. در دوری از کسانی که یادگار
سیزدهم توی دانشگاه باز دوطرفِ احمق این آشفتگی افتاده بودند به فحش و فحشکشی و زدوخورد. عصری که من برگشته بودم خانه، همکلاسی دبیرستانم زنگ زده بود که چه خبر بوده توی دانشگاه؛ خودش هم از نوچههای سیاسی
شنیدن
من هنوز از یکیشدن با خودم ناتوانم، و در جستجوی مدامِ آدمی، همانطور که به تبع بشربودن میدانی، پیِ خودم میگردم. گاهی شبها وحشتزده از خواب میپرم، از وحشتِ احساسی شبیه به تهیشدن از خودم. انگا
«مامان، نکنه اصلا هیچ آسانیای تو کار نباشه؟»
پ.ن: «میخواستم بگم حالم خوب است، هنوز از فشار و استرس نیفتادهم به حال مرگ، اما همهش که همینها نبود. گفتم حالم خوب نیست، همهچیز مبهم است، تو دلم گفت
شایان تدین یادداشت خوبی درباره تازهترین شاهکار کارگردانِ مورد علاقهام، ون تریه، نوشته، که البته خواندنش قبل از دیدنِ فیلم توصیه نمیشود. ضمن اینکه باری که فیلم روی دوشم گذاشته بود برنداشت. مدتهاست
هزاربار است که میآیم چیزی بنویسم و نمیتوانم. مینویسم «بعد از تلاشهای طولانی فهمیدم چیزی که گریبانگیرش شدهام چیست». بعد نگاه میکنم به «تلاش». به «گریبانگیر». «تلاش» را تغییر میدهم به «دستوپاز
میانه موجودیتهایی که از ترکیبشان نمیتوان انتظار برخاستن رومنس داشت، ما در حال معاشقه بودیم؛ و تازه آن موجودیتها را هم بهتمام نداشتیم، من که حتی کمی هم نداشتم.
پ.ن: تابهامروزِ زندگیام، انقدر با